X
تبلیغات
رایتل

مجید پدیده
مجید پدیده 

سلام 

دیروز یه آقا سیدی کامنت گذاشته بود و بهم گفت که تو وبلاگت بیشتر از خاطراتت بگو و چه و چه.

خوب ما که نفهمیدیم کدوم سید بود چون چیزی که زیاده سیده ولی منو یاد سید جلال انداخت که با هم رفته بودیم سوریه.

سال ۸۵بود تو اون سالا که مجرد بودیم و واسه خودمون ول ،تو یکی از این شبا منو امیر پسرخاله و سید جلال تصمیم گرفتیم بریم سوریه ،خوب حالا باید چیکار میکردیم باید دنبال یک کاروان خوب میگشتیم برای ثبت نام .

بلاخره ما آقای قربانی رو جستیم که برای سوریه ثبت نام میکرد ،حالا چقد۱۵۰۰۰۰ اونم قسطی۵۰اول و مابقی ماهی۱۰۰۰۰ تومان ،فک کنید سال ۸۵با ۱۵۰ تومن  میرفتی سوریه اونم قسطی حالاچی؟ 

البته الان که بخاطر وضعیت جنگ نمیبرن ولی اگه جنگ نبود فک کنم باید ۱۰ برابر اون میشد .

خلاصه ما آماده شدیم واسه یک هفته بعد که حرکت کنیم ولی از بخت بد ما تا اسراییل شنید که ما میخواهیم بیایم اسراییل نامرد شروع کرد به کوبیدن غزهٔ بدبخت که چرا میخواین به مجید ویزا بدین که بره سوریه خلاصه این سازمان امنیت هم به من نامه زد فعلا از رفتن به سوریه امتناع کنم تا اوضاع منطقه آروم بشه چون واسه امنیتتون خطرناکه .

آره تا اون موقع هم نمیدونستم که چه آدم مهمی هستم ولی خب، بودم دیگه.

 خلاصه این جنگ 22روز ادامه پیدا کرد و ما رفتیم به سمت سور به قول رییس کاروانمون.

تو این مدتی  که ما سفرمون رو شروع کردیم و با سلام و سلوات (صلواتو داشته باش) حاج مجید سوزوکی  رو به خونش آوردن هر روز و ساعتش خاطره بود که یکیشو میگم بقیش باشه واسه بعد اگه وقتشو داشتم چون امروزا واقعا سرم شلوغ پلوغه مردم زیادی گرسنه هستن و ما شیکمشونو سیر میکنیم.

بعد از سه شبانه روز جاده پیمایی با اتوبوس اسکانیای نارنجی خوشکل که به قول راننده تازه 2 ماه بود که افتاده بود تو جاده  وما هم ردیف اول نشسته بودیم رسیدیم به شهر دمشق  .

اول که وارد شهر شدیم  کنار جاده دست فروشانی بودند که فقط وسایل و لوازم دسته دوم خونگی رو میفروختن .

وسایلاشون همینطور پخش و پلا کنار خیابان بود و هر کسی که چیزی رو میخواست پولشو میداد و با خودش میبرد. بعد به نمایشگاه های اتومبیل رسیدیم که داخلشون پر بود از ماشین های خارجی و شیک ، واقعا ماشین بودن از هر نوعی که میخواستی چون در همین مسیری که نمایشگاه ها کنار هم بودن چند بار اتوبوس نگه داشت واسه چکاپ ماشین و ما میتونستیم از نزدیک ماشینها رو بررسی کنیم ،این آقا سید جلالی که با ما بود کارشناس ماشین بود به قول خودش  از ماشین سر در میاورد و میگفت بیشتر این ماشین ها داخل ایران نیستن ، بگذریم.

وقتی ما به محل هتلی که قرار بود در انجا سکنی برگذینیم رسیدیم اولین سوالی که از مدیر هتل کردیم این بود که استادیوم العباسیین کجاست آخه 2روز بعدش قرار بود تیم ملی ایران با تیم ملی سوریه بازی داشته باشه و از شانس خوب ما به موقع رسیده بودیم به دمشق و مدیر اونجا با لحجه عربی مخلوط با فارسی گفت خیابان فلان و فلان ،ما که نفهمیدیم ولی کفتیم آها پس اونجاس خلاصه ما تو هتل مستقر شدیم تا اون روز فرا رسیدو قرار بود بازی ساعت 4 بعد از ظهر به وقت سوریه شروع بشه.

ما سه نفر به همراه چند نفر دیگه از همسفرامون که جمعا میشدیم 6 نفر ساعت 10 حرکت کردیم به سمت استادیوم حالا چرا ساعت 10 آخه ما فک میکردیماینجا هم مثل آزادی باید چند ساعت قبلش بری و جا بگیری و اینا ولی قافل از اینکه این چیزا مختص ایرانه و جاهای دیگه از این خبرا نیست.

از هتل زدیم بیرون و سوار تاکسی شدیم و فقط گفتیم معلب العباسیین یعنی استادیوم العباسیین و حرکت کردیم،اجب تاکسیی بود با کلاس و شیک و تروتمیز ،هالا چی بود ؟ پراید خخخخخخخخخ همونجا هم باید پراید سوار میشدیم ،ولی با این همه حرفا وقتی از راننده تاکسی در مورد پراید سوال کردیم به قول خودشون میگفتن ساپا خوب ععععالی خیلی ماشین خوب است و آنجا بود که ما به ایرانی بودن خود افتخار کردیم و وقتی از قیمتش داخل سوریه سوال کردیم و آنجا بود که باز هم به ایرانی بودن خود افتخار کردیم بخاطر اینکه ما در کشوری زندگی میکردیم که مثلا پرایدش که تو ایران اون موقع 9 میلیون تومن بود داخل سوریه بود حول و حوش 3میلیون و 600  و باز افتخار کردیم کهبه قول اونا داخل کشوری زندگی میکنیم که ماشیناش انقدر ارزونه ،بیچاره رانندهه خبر نداشت که چه خبره داخل ایران،خلاصه ما ساعت 10از هتل زدیم بیرون که دیر به استادیوم نرسیم ساعت 10/30رسیدیم به استادیوم خخخخخخخخخخخخ 

حالا رفتیم دم در استادیوم میبینیم هیچ خبری نیست ،به خودمون گفتیم شاید اشتباه اومدیم ولی کنار استادیوم یک هتلی بود که داخلش ایرانی ها ساکن بودن و اونا به ما گفتن که درست اومدیم.

بعد از اینکه از درست بودن محل برگذاری بازی اتمینان حاصل کردیم گفتیم حالا چیکار کنیم این ساعتهای مانده را که تصمیم کرفتیم در خیابانهای دمشق دور دور بازی کنیم ببینیم چه خبر اینجا و زدیم به کوچه.

اون منطقه ای که استادیوم قرار داشت نقطه ای از شهر بود که اکثر مردمش مسیحی بودن با همان امکانات مسیحی و همان فرهنگ مسیحی ،وقتی در خیابان ها راه میرفتیم انگار در خیابان های لوگزامبورگ داریم راه میریم (همچین میگه انگار که رفته) با همان مغازه های شیک اروپایی ،مغازه هایی که پشت ویتریناش نشانی از محدودیت نبود با لباسهای انچنانی و بطری هایی که پشت ویترین ها چیده بودن با رستوران های شیک و ترو تمیز و خلاصه خونه هایی که اثری از دیوار های 3 متری نبود و ما خودمونو سرگرم کردیم تا ساعت شد 3 و گفتیم بریم که دیگه به ما جا نمیرسه و دوان دوان حرکت کردیم به سوی استادیوم و وقتی که به اونجا رسیدیم دیدیم تازه یکی از مسولین خمیازه کشان که معلوم بود داره به بخت خودش فحش میده در رو باز میکنه و اینگونه بود که ما شدیم جزو اولین کسایی که در استادیوم حضور به هم رساندند.

بازی شروع شد و با اتفاقاتی که خودش یک کتاب میشه و در اینجا نمیگنجه که بگم و شاید بعدا بگم با نتیجهً 2 بر 0 به نفع ایران عزیز به پایان رسید .

اجب بازی بود کیف کردیم ، ینی حالی داد که نگو جای همهً شما خالی بود.

یه چیزی بگم بخندین !!!!! تازه قصه سید جلال داره شروع میشه.

آهاااااااااااااااااای سید جلاااااااااااااااال یادت میاد خخخخخخخخخخخخخخخ های های های 

ما از استادیوم اومدیم بیرون و حرکت کردیم به سمت هتل ولی ایندفعه با شتاب چون دیروقت بود و باید به شام میرسیدیم چون سرو شام سر یک ساعت خاصی شروع میشد و سر یک ساعتی تمام میشد و داشت دیر میشد و اگر دیر میرسیدیم بایدقر قر میشنیدیم البته فقط قر قر ،ما سوار همون افتخاری که باش اومده بودیم شدیم و تیز گاز به سمت هتل ،سر کوچه پیاده شدیم و به سمت هتل حرکت کردیم .

همینطور که داشتیم پیاده گز میکردیم سمت هتل من چشمم به یک دست فروش افتاد که ساعت های قشنگی داشت و واستادم و شروع کردم به برانداز ساعتا خلاصه از بین ساعتا یکی رو انتخاب کردم و میخواستم با یارو حساب کنم که سید جلال که از ما فاصله داشت رسید و دست منو گرفت و کشید که بریم دیر شده و نمیخواد الان ساعت بخری همینطور که اون دست منو میکشید اون دست فروش محترم که دیده بود مشتری دست به نقد و چربو چیلی رو از دست داده عصبانی شد و اومد جلوی سید جلال رو گرفت وبا اون لحجه عربیه...... به سید گفت:چیه میخوای مشتربی ببری خرید تو اه فلان و چلان و بیسان ....شترق خواباند تو گوش سید جلال هالا اینا تیمشون به ایران باخته با2 تا گل دقه دلیشون رو سر این بدبخت میخواستن در بیارنو همسایه های دوروبر هم داشتن با صندلی و چوب و عروسک و کیف و نمیدونم هرکی هرچی به دستش میرسید میاورد.

اولش که ناقافل یکی دوتا سید بدبخت رو گرم کرد ولی ما که اثلا انتظار همچین برخوردی رو نداشتیمبه خودمون اومدیم و دیدیم نا مردا دارن میان و اون دست فروشه بعد از  سید جلال خواست بیاد طرف من و حمله ور شد که با یک جاخالی باسر رفت تو بساتش و پخش و پلا شد حالا شما فکر کنین که بعدش چیشد ؟

از همه طرف حمله کردن نامردا و ما فققط 3 نفر بودیم منو امیر پسرخاله و سید جلال ،بقیه جلوتر از ما خودشونو رسونده بودن به هتل و ما شدیم تنها سه نفر و اون عربا 10 نه 12 نه 15 نفری میشدن خلاصه بعد از اینکه دست فروشه پخش زمین شد و مثل چی پهن شد یکی دیگه اومد طرف من و منو حل داد و دوباره رفتم تو صورت همون دست فروشه و اون دوباره مثل چی روی زمین پهن شد و در همون لحظه امیر به طرف همون عربه حمله کرد و یکی اونو زد ویکی دیگه به طرف امیر اومد و من هم همون لحظه بلند شدم و با یک صندلی پلاستیکی که اونجا بود گرمش کردم 

دست فروشه دوباره بلند شد و اینبار سید بود که اونو با لگد زد و دوباره زمین و چیو پهن و زمین و ...یکی دیگه اومد طرف من منو از پشت زد و من برگشتم و اونا 2 نفر شدن و منم هر دوشونو گرفتم زیر مشت که لبش پاره شد و رفت کنار،دست فروش چی باز بلند شد و اومد طرف من که این دفعه یدونه فیلیپینی نثار روح پرفتوحش کردم که باز دوباره زمین و چی و پهن و ...اونجا حسابی شلوغ شد ولی با اینکه تعدادمون کم بود ولی تونستیم از پسشون بر بیایم چون فقط چند نفرشون جرات کرده بودن بیان طرف ما ولی همونا رو هم انصافا خوب گرمشون کردیم ، دعوا ادامه داشت که رفیقای ما که دیده بودن ما دیر کردیم اومدن پی ما و رسیدن به محلکه و تعداد ما بیشتر شد و اونا کم کم میرفتن عقبو در نهاید با وساطت عده ای دعوا خاتمه پیدا کرد و ما هم رفتیم به سمت هتل ولی  این وسط سید جلال رو یدونه بادمجان حوالش کردن که با خودش به ایران بیاره.

 بعد از اون ماجرا دست فروشای اون خیابان با ما برخورد متفاوتی داشتن که میشد راحت حسش کرد و یطورایی حساب میبردن نامردا.

 آره دوستان گلم این سفر ما یک سفر خیلی به یاد موندنی بود که تمام لحظه هاش خاطرست و سعی میکنم هر چند وقت یکیشو براتون تعریف کنم البته اگه خوشتون بیاد.

ولی درکل شهر به اون زیبایی الان تبدیل به ویرانه ای شده که اثلا نمیشه با قبل مقایسش کرد .

من یکی از آرزو هام اینه که جنگ تموم بشه و مردم این کشور و این شهر از این سر درگمی نجات پیدا کنن و بتونن دوباره طعم آزادی و امنیت رو بچشن و من هم دوباره سفری به اونجا برم و بی بی زینب رو زیارت کنم ، بی بی خیلی تنهاست و باید کاری کرد.

به امید آزادی برای همه مردم زمین.

برچسب‌ها: خاطرات سوریه
[ سه‌شنبه 25 اسفند 1394 ] [ 12:21 ] [ مجید ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آخرت-پدیده-مث من هیشکی ندیده
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 5040