X
تبلیغات
رایتل

مجید پدیده
مجید پدیده 

 سلام امروز می خوام واستون یه داستان تعریف کنم ، اما اول بگم که ، اگه زیر 18 سال  هستی برو عزیز ، برو بخواب که این حرفا به دردت نمی خوره ، جیش بوس لالا ، آره عزیزم برو به مامانت بگو بیاد بخونه .

یه روز نشستم ، به اولین دوست دخترم و آخرین دوست دخترم فکر کردم. آخه اولین دوست دخترم بهم یه عطر داده بود ، که بعد چند سال این عطر رو  داخل صندوقچه شخصیم پیدا کردم. وقتی بوش کردم ، یاده 14 یا 15 سال پیشم افتادم. (از سال 1379تا سال1381)

 اون زمان وقتی با مریم دوست شده بودم،  همه فکر و ذهن و عقلم و زندگیم مریم شده بود. می خوابیدم ، ، خواب مریمو می دیدم ، اون روزا چقدر رویا پردازی می کردم ،  مثلا یادمه تویه فکرم این بود که چندتا پسر مزاحم مریم شدن ، بعد من می رم جلو و مثل فیلم های اکشن همه شونو می زنمswordfightsmiles.gif : 89 par 40 pixels. .و من می شم قهرمان مریم

یادمه غذا می خوردم ، پیشه خودم همش فکر می کردم خدایا یعنی الان مریم داره چکار می کنه؟، یه دفعه مثل منگولا قاشق از دستم می افتاد.

به بیرون پنجره نگاه می کردم پیش خودم می گفتم: خدایا یعنی الان این صحنه رو مریمم داره می بینه؟!   

 سر کلاس بودم ، اما کی درس گوش می داد    همش منتظر بودم زنگ مدرسه بخوره و من بدو بدو برم جلو مدرسه دخترونه دنبال مردم. که شانس ما ، اون موقع زنگ مدرسه دخترونه نیم ساعت زودتر می خورد. و دخترا زودتر می رفتن خونه. ما هم نفس نفس زنان به دیدار مستخدم مدرسه که داشت در مدرسه دخترونه رو قفل می کرد می رسیدیم.

خلاصه آقا سرت رو درد نیارم. ما بودیمو یه عشق پاک ، یه عشق بچه گونه ، پاک پاک.     

از خوبی های مریم واستون بگم ، که چقدر گل بود این دختر بچه. 

 عضو گروه سرود مدرسه  ، شاگرد اول از آخر ،خوشگل و خوشتیپ و خوش آرایش ،  خانه دار مثل کوزت   ، کلی شر و شیطون و کلی هم دوست و رفیق داشت ، طوری که ما در هر نقطه از محله ، دوستان آمار مارو به مریم جون می رسوندند.

موبایل و اس ام اس و پیجر و ایمیل هم که نبود مثل الان ، یه تلفن کارتی بود با یه خط تلفن توی خونه که تا زنگ می خورد 18 تا دست می رفت رو گوشی. ما بودیم رویای مریم.

آقاااا ،  مریم ، دو تا داداش داشت که من با داداش بزرگه طرح دوستی ریختم تا بتونم برم خونه اینها و از نزدیک مریم رو ببینم،  فوتبال بهانه خوبی بود. هر دوتای ما فوتبالیست بودیم 

که خلاصه به بهونه های خنده دار ما سعی می کردیمdontgosmiley.gif : 59 par 32 pixels. به محمد نزدیک بشیم. (مثلا: ساقبندت چقدر قشنگه از کجا خریدی؟! ، چه گلی زدی ، بیا با هم تمرین کنیم ، شبیه یکی هستی و هزااااااار بهانه دیگر )

هر طور شد ما با محمد داداش مریم دوست شدیم ، و محمد یه بار اومد خونه ما.

 روز موعد فرا رسید ، این دفعه نوبت من بود که بریم خونشون ، کلی استرس و علاقه. آقا رفتیم خونشون ، به نظرتون چی شد؟ !

یه دل نه صد دل مامانه مریم عاشق من شد. باور کردنی نبود ، انقدر از من خوشش اومد که به زودی من جای محمد رو توی دل مامانش ازش گرفتم .

یه روز مامان مریم  به من گفت می خوام بیام خونه تون با مامانت آشنا بشم. ما هم بچههههه ، حرفشو جدی نگرفتم ، یعنی توجه ای نکردم.

یه روز خونه بودم که دیدم در می زنن و  خواهرم گفت ، یه زن اومده جلوی در خونه و  می گه: مامان محمدم ، دوست علی تون ، اومدم با مامانت اشنا بشم ببینم پسرم با چه خانواده ای می گرده. جلل خالق ، بابا بی خیال تو رو قرآن

هیچی ، این رابطه خانوادگی و برو بیاها برقرار شد ، 2ماه از دوستی خانوادگی نگذشته بود که گندش در اومد fartysmile1f.gif : 85 par 44 pixels.، که من و مریم با هم دوستیم، مامانم فهمید ، خواهرم که از اول می دونست ، بابام فهمید ، بچه های محل فهمیدن.

یه روز داشتم با مریم توی کوچه پس کوچه ها راه می رفتم که یه دفعه ، محمد ناگهانی پیچید جلومون waiting.gif : 26 par 22 pixels.، واااااااااای خدای من ، چشم تو چشم ، به فاصله یک متری. خواستم بهش بگم که من مریم رو دوست دارم  اما ، اصلا اجازه حرف زدن نداد ، گفت : خیلی نامردی . دست مریم رو گرفت و برد. مریم هم هیچی نمی گفت ،به آخر کوچه که رسیدن ، مریم برگشت منو نگاه کرد، گریه ام گرفت ، بغضم گرفت ، گفتم یعنی این آخرین نگاه مریم بود ؟!

روز های سختی بود ، به هر چیزی متوسل می شدم که بتونم راحت باشم ، آهنگ ، قلیون ، مشروب ، تفریح  اما نشد.

مامانش ، محمد رو راضی کرد که با قضیه دوستی من و مریم کنار بیاد ، و بهش گفت که علی قصد و نیتش ازدواج و عشقه    (فکر کن ، بچه 15 ساله، ازدواج!)

محمد با این قضیه کنار اومد ، محمد اومد به من گفت ، دوست داشتن گناه نیست ، من می دونم که تو و مریم همدیگرو دوست دارید.  البته محمد راه دیگه ای هم نداشت.

اما مامان من مخالف سر سخت وصلت با اینها بود و می گفت خانواده ما سطحش بالاتره ، واسه همین تمام سعی خودشون رو کردن که بهم بزنن . یه روانشناس گرفتن که منو سر عقل بیاره ، روانشناس هم انقدر رو مخ من کار کرد  که از مریم بدم اومد ، و یه روز (بعد دو سال دوستی) به مامان مریم گفتم من مریم رو دوست ندارم. اونم کلی به من توپید 

بله ، مریم رفت و ازدواج کرد ، و من هم به تحصیل خودم ادامه دادم ، الان مریم بچه دومشم تو راه ، یه دختر داره 4 ساله و یه پسر تو شکمش داره ، محمدم که متولد 63 بود ، اونم ازدواج کرد و یه پسر داره.

جالبه بدونید رابطه خانوادگی ما هنوزم پابرجاست ، اما دیگه نه من حسی به مریم دارم ، نه اون حسی به من ، اما محمد داداش مریم ، هنوز به عنوان یه دوست باوفا باهام در ارتباطه ، ماهی یه بار با زنش می یاد خونمون و گاهی اوقات هم ما می رویم خونشون.

عشق بچگی پاک و عزیزه ، مثل رویا مثل خواب 

اما با اینکه دوست دختره بعدیمو دوست داشتم اما ، دیگه از حرف های بچه گونه خبری نبود ، جنس حرف ها عوض شده ،کارها و عشق های بچه گونه مثل :    جاشونو داده بودن به چیزایی مثل:      hyenas.gif : 85 par 48 pixels.   گروه سرود جای خودشو داده به:دختره دیگه با سگش میاد   اکیپی میان و میرن  و هنرمندی دیگه بافتنی نیست بلکه آوازخواندنه  و  دیگه از دوستیه پاک خبری نیست و همه ش خیانته.....


[ جمعه 28 اسفند 1394 ] [ 18:19 ] [ مجید ] [ نظرات (5) ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آخرت-پدیده-مث من هیشکی ندیده
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 5004