مژده مژده
بلاخره من موفق شدم بعد از مدتها دست خونواده رو بگیرم و ببرمشون سفر .
اونم چه سفری
بک مسافرت یک روزه تا حد فاصل ٢٠٠ کیلومتر.
منم نوبرم به خدا.
هالا کجا ....میگم...
ما پنشتا داداشیم که داداش دومیم نظامیه و در پدافند ملی خدمت میکنه.
محل خدمت یا پادگانشون هم در یک منطقه ایه بین استان خراسان شمالی و استان گلستان به نام شهر آباد و تقریبا کویریه.
وقتی که ازخونه حرکت کردیم در طول مسیر قسمتهایی که مربوط به استان سرسبز گلستان بود واقعا گلستان بود ولی وقتیکه وارد استان خراسان شدیم دیگه از سرسبزی خبری نبود ولی من شخصا با آب و هوای خشک خراسان خیلی حال میکنم.
خیلی دوست داشتم برای این پست عکس بذارم ولی اینجا انقدر سرعت اینترنت زیاده که وقتی میخوام عکس آپلود کنم عکسا با سرعت از اون طرف پست رد میشن خخخخخ
بابا من پدرم دراومد تا همین چند خط رو نوشتم.
ولی بهتون قول میدم بلافاصا بعد از برگشتن عکسای زیبایی رو براتون پست کنم...
در تعجبم که چرا بی هیچ ردی ساکت و
خاموش میاد و میره .
نمیدونم ، شاید باید منتظر یه سورپرایز
باشم ازش.
شاید هم نه.
باید دید که در آینده چی میشه.
ولی من همچنان سر عهد خود با خود
خواهم بود .
+همینطوری بی خود.
مادرم ،سلام
خوبی خوشی بهت خوش میگذره اینجا ،اینجا بهت رسیدگی میشه
ببخشید که دیر به دیر بهت سر میزنم آخه میدونی که مشغلم زیاده ،
جان،آره حق با توه یک ساعت که دیگه وقت میکنم .
باشه ازین ببعد قول میدم زود به زود بیام پیشت .
به کجا خیره شدی مادر، اهان اون خانومرو میگی ،آره تازه آوردنش اینجا منم میشناسمش خانوم خوبی بودن ایشون .
خوب دیگه چه خبرا خودت خوب خوبی دیگه ، جان، آره ماهم خوبیم .
خوب دیگه من برم و بهت قول میدم زودتر بیام پیشت.
راستی سلام ما رو هم به بی بی فاطمه ، زینب ، معصومه ،و... برسون
آهان یه چیز دیگه من بعد از مدتها لباس نو خریدم واسه خودم تصمیم گرفتم سنگ تو رو هم عوض کنم اگه میشه به خوابم بیا بگو بهم دوست داری چجوری باشه
پس تا بعد خدافظ سلام مارو هم به خدا برسون.
وقتی بچه بودم کنار مادرم میخوابیدم و هرشب یک آرزو میکردم.
مثلاً آرزو میکردم برایم اسباب بازی بخرد؛ میگفت «میخرم به شرط اینکه بخوابی.» یا آرزو میکردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ میگفت «میبرمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم؟» گفت «میرسی به شرط اینکه بخوابی.» هر شب با خوشحالی میخوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید «هنوز هم شبها قبل از خواب به آرزوهایت فکر میکنی؟» گفتم «شبها نمیخوابم.» گفت «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.» گفت «سعی خودم را میکنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.
چند کلیپ درمورد مادر باهم ببینیم//////
